تبليغاتX
روزهای بی خاطره
  که زيبايي همه از يوسف است
 

زليخا مغرور قصه اش بود زليخا به همنشيني نامش با يوسف مي نازيد ،زليخا بر بلنداي قصه رفت و گفت رونق اين قصه همه از من است . این قصه بوي زليخا مي دهد کجاست زني که چون من شايسته عشق پيامبري باشد ، تا بار ديگر قصه اي اين چنين زيبا شود؟ قصه ديگر نازيدن زليخا را تاب نياورد و گفت: بس است زليخا ! بس است . از قصه پايين بيا ، که اين قصه اگر زيباست ، نه به خاطر تو ، که زيبايي همه از يوسف است .

 زليخا گفت: من عاشقم و عشق رنگ و بوي هر قصه اي است . عمريست که نامم را در حلقه عاشقان برده اند.قصه گفت : نامت را به خطا برده اند ، که تو عشق نمي داني. تو هماني که بر عشق چنگ انداختي . تو آني که پيرهن عاشقي را به نامردي دريدي. تو آمدي و قصه ، بوي خيانت گرفت . بوي خدعه و نيرنگ. از قصه ام بيرون برو تا يوسف بماند و راستي و زليخا از قصه بيرون رفت .

خدا گفت:زليخا برگرد که قصه جهان ،قصه پر زليخاست و هر روز هزارها پيرهن پاره مي شود از پشت . اما زليخايي بايد، تا يوسف ، زندان را بر او برگزيند . و قصه را و يوسف را ، زيبايي همه اين بود . زليخا برگرد ...

|+| نوشته شده توسط زیبا در سه شنبه سی ام مرداد 1386 و ساعت 6:51 بعد از ظهر  
 دروغ نگو لااقل به من


اگرچه كوچه هاي اعتماد بن بست اند و در هاي عاطفه هميشه بسته...

و دست هاي نياز همواره بر درگاه اين و آن دراز...

به اعتبار شانه هاي تو راه مي پيمايم در اين تاريكي محض...

چرا كه جز خلوت آغوشت را ماوا نمي بينم و به جز درگاه تو دري ديگر را نمي كوبم.

چه بسيار سوداي يار كه به اندك بهايي فروختيم و چه كم عشقي كه اين ميانه گذارديم...

.و دوست واژه ي غريبي است كه اين روزها خريداري ندارد.

ولي من .......

به اعتبار شانه هاي تو......

.به شادابي ماده آهوان تمنا غبطه مي خورم...

كه به هيچ نمي انديشند ...

و براي هيچ نمي گريند...

تنها تر از تنهايي من كه كم هم نيست عمق نگاه توست..

نمي تواني قلبت را پنهان كني چون از چشم هايت همه ي دلت پيداست.دروغ نگو...

لااقل به من،چرا كه چشم هايم جز چشم هايت را نديده است
[

|+| نوشته شده توسط زیبا در سه شنبه سی ام مرداد 1386 و ساعت 6:42 بعد از ظهر  
 به خدا آخر دنياست , بخند

 آدمک آخر دنياست ، بخند
 آدمک مرگ همين جاست ، بخند
 آن خدايي که بزرگش خواندي
 به خدا مثل تو تنهاست ، بخند
دستخطي که تو را عاشق کرد
شوخي کاغذي ماست ، بخند
فکر کن درد تو ارزشمند است
فکر کن گريه چه زيباست ، بخند
صبح فردا به شبت نيست که نيست
تازه انگار که فرداست ، بخند
راستي! آنچه به يادت داديم
پر زدن نيست که درجاست ، بخند
آدمک نغمه ي آغاز نخوان
به خدا آخر دنياست ، بخند
|+| نوشته شده توسط زیبا در سه شنبه سی ام مرداد 1386 و ساعت 6:33 بعد از ظهر  
 بازنده ام بيا


يک , دو ,سه, چهار
"بيا"
چشمهايم را باز مي كنم
همه جا را مي پايم
پشت همه چيز را نگاه مي كنم
پبدا نيست
سك سك هم نمي كند بازي تمام شود
داد مي زنم من بازنده ام بيا
سرك هم نمي كشد
گاهي فكر مي كنم
عجب فريبي خوردم
او كه اصلا اهل قايم باشك نبود
بهانه بود براي گم شدنم
شايد هم من
آنقدر دور شداه ام
كه او سك سك كرده است و
حالا دنبال من مي چرخد

|+| نوشته شده توسط زیبا در سه شنبه سی ام مرداد 1386 و ساعت 6:14 بعد از ظهر  
 تکیه بر جای خدا
 

شبي در حال مستي تكيه بر جاي خدا كردم
در آن يك شب خدايا من عجايب كارها كردم
جهان را روي هم كوبيدم از نو ساختم گيتي
ز خاك عالم كهنه جهاني نو بنا كردم
كشيدم بر زمين از عرش، دنيادار سابق را
سخن واضح تر و بهتر بگويم كودتا كردم
خدا را بنده ي خود كرده خود گشتم خداي او
خدايي با تسلط هم به ارض و هم سما كردم
ميان آب شستم سهر به سهر برنامه پيشين
هر آن چيزي كه از اول بود نابود و فنا كردم
نمودم هم بهشت و هم جهنم هردو را معدوم
كشيدم پيش نقد و نسيه، بازي را رها كردم
نمازو روزه را تعطيل كردم، كعبه را بستم
وثاق بندگي را از رياكاري جدا كردم
امام و قطب و پيغمبر نكردم در جهان منصوب
خدايي بر زمين و بر زمان بي كدخدا كردم
نكردم خلق ، ملا و فقيد و زاهد و صوفي
نه تعيين بهر مردم مقتدا و پيشوا كردم
شدم خود عهده دار پيشوايي در همه عالم
به تيپا پيشوايان را به دور از پيش پا كردم
بدون اسقف و پاپ و كشيش و مفتي اعظم
خلايق را به امر حق شناسي آشنا كردم
نه آوردم به دنيا روضه خوان و مرشد و رمال
نه كس را مفتخور و هرزه و لات و گدا كردم
نمودم خلق را آسوده از شر رياكاران
به قدرت در جهان خلع يد از اهل ريا كردم
ندادم فرصت مردم فريبي بر عباپوشان
نخواهم گفت آن كاري كه با اهل ريا كردم
به جاي مردم نادان نمودم خلق گاو و خر
ميان خلق آنان را پي خدمت رها كردم
مقدر داشتم خالي ز منت، رزق مردم را
نه شرطي در نماز و روزه و ذكر و دعا كردم
نكردم پشت سر هم بندگان لخت و عور ايجاد
به مشتي بندگان آْبرومند اكتفا كردم
هر آنكس را كه ميدانستم از اول بود فاسد
نكردم خلق و عالم را بري از هر جفا كردم
به جاي جنس تازي آفريدم مردم دل پاك
قلوب مردمان را مركز مهر و وفا كردم
سري داشت كو بر سر فكر استثمار كوبيدم
دگر قانون استثمار را زير پا كردم
رجال خائن و مزدور را در آتش افكندم
سپس خاكستر اجسادشان را بر هوا كردم
نه جمعي را برون از حد بدادم ثروت و مكنت
نه جمعي را به درد بي نوايي مبتلا كردم
نه يك بي آبرويي را هزار گنج بخشيدم
نه بر يك آبرومندي دوصد ظلم و جفا كردم
نكردم هيچ فردي را قرين محنت و خواري
گرفتاران محنت را رها از تنگنا كردم
به جاي آنكه مردم گذارم در غم و ذلت
گره از كارهاي مردم غم ديده وا كردم
به جاي آنكه بخشم خلق را امراض گوناگون
به الطاف خدايي درد مردم را دوا كردم
جهاني ساختم پر عدل و داد و خالي از تبعيض
تمام بندگان خويش را از خود رضا كردم
نگويندم كه تاريكي به كفشت هست از اول
نكردم خلق شيطان را عجب كاري به جا كردم
چو ميدانستم از اول كه در آخر چه خواهد شد
نشستم فكر كار انتها را ابتدا كردم
نكردم اشتباهي چون خداي فعلي عالم
خلاصه هرچه كردم خدمت و مهر و صفا كردم
زمن سر زد هزاران كار ديگر تا سحر ليكن
چو از خود بي خود بودم ندانسته چه ها كردم
سحر چون گشت از مستي شدم هوشيار
خدايا در پناه مي جسارت بر خدا كردم
شدم بار دگر يك بنده درگاه او گفتم
خداوندا نفهميدم خطا كردم ....

                                                                                 کارو

|+| نوشته شده توسط زیبا در جمعه بیست و دوم تیر 1386 و ساعت 3:25 قبل از ظهر  
 مهرباني ممنوع !
 

      دست سوزنده مشتاقت را
      در نهانخانه جيبت بگذار
      تا كه پابند نباشي به كسي دست بدهي
      خارهايي هستند كه ز سر پنجه دوست,با سرانگشتانت مي جنگند
      دوستي مسخره است 
      مهرباني ممنوع !
      و تو اي دوست ترين
      در نهانخانه جيبت بگذار, دست سوزنده مشتاقت را
      من و تو
      بايد از سلسله بايدها, دستهامان را زنجير كنيم
      با زبان دگران لحظه هامان را تفسير كنيم
      و نگوئيم كه بازيگر يك قصه معتبريم
      كاش ميدانستي
      كه نبايد حس كرد,كه نبايد دل بست
      در فضايي كه پر از همهمه آدمهاست
      من گرفتارترين تنهايم, تو گرفتارترين
      دل ما بسته وابستگي است
      قصه ماندن ما, طرح يك خستگي است؟!...

|+| نوشته شده توسط زیبا در یکشنبه ششم خرداد 1386 و ساعت 0:57 قبل از ظهر  
  امواج هم مثل آدم ها مي ميرند...

 

از دريا پرسيدم: که اين امواج ديوانه ي تو، از کرانه ها چه مي خواهند؟ چرا اينسان پريشان و در به در، سر به کرانه هاي از همه جا بي خبر مي زنند؟دريا ، در مقابل سوالم گريست! امواج هم گريستند... آنوقت دريا گفت: که طعمه ي مرگ، تنها آدم ها نيستند، امواج هم مثل آدم ها مي ميرند! و اين امواج زنده هستند، که لاشه ي امواج مرده را، شيون کنان به گورستان سواحل خاموش مي سپارند! ... 
                                                                                                                           
 کارو

|+| نوشته شده توسط زیبا در یکشنبه ششم خرداد 1386 و ساعت 0:34 قبل از ظهر  
 آماده ي دويدن باش



هربامداد آهويي از خواب برمي خيزد و مي داند بايد ازتندترين شيرتندتر بدود وگرنه کشته خواهد شد
هربامداد شيري ازخواب برمي خيزد وميداند ازکندترين آهو بايد تندتر بدود وگرنه از گرسنگي خواهد مرد
نازنينم ....فرقي ندارد آهو باشي يا شير ......آفتاب که درمي آيد .......آماده ي دويدن باش

|+| نوشته شده توسط زیبا در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 1:13 قبل از ظهر  
 من آموختم تو هم بیاموز ...


آموخته ام که : هميشه کسي هست که به ما احتياج دارد.
آموخته ام که : هيچ وقت هيچ وقت قضاوت نکنم.
آموخته ام که : انسان هاي بزرگ هم اشتباه مي کنند.
آموخته ام که : هميشه هميشه بخندم.
آموخته ام که : هرگز نگذارم کسي عصبانيتم را ببيند.
آموخته ام که : به انسان ها مانند سکوي پرتاب نگاه نکنم.
آموخته ام که : هرگاه که ترسيده ام ، شکست خورده ام.
آموخته ام که : غرور انسان ها را هرگز نشکنم.
آموخته ام که : هرگز وابسته کسي نباشم.
آموخته ام که : زمان زيادي نياز است تا من به آن شخصي تبديل شوم که آرزويش را دارم .
آموخته ام که :  يا تو رفتارت را کنترل مي کني يا رفتار تو را کنترل مي کنند .
آموخته ام که :  گاهي اوقات از کساني که انتظار دارم در هنگام شکست مرا ياري کنند ، سخت ترين ضربه را خواهم خورد.
آموخته ام که :  گاهي اوقات حق دارم عصباني شوم اما اين حق را ندارم که ظالم و ستمکار باشم
آموخته ام که :  زندگي را از طبيعت بياموزم ، چون بيد متواضع باشم ،  چون سرو ، راست قامت، مثل صنوبر ، صبور ، مثل بلوط مقاوم ، مثل رود ، روان ، مثل خورشيد با سخاوت و مثل ابر با كرامت باشم .
آموخته ام كه :  اگر مايلم پيام عشق را بشنوم ، خود نيز بايستي آن را ارسال كنم  .

|+| نوشته شده توسط زیبا در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 0:38 قبل از ظهر  
 می خواهم بدانم ...

آنگاه که غرور کسي را له مي کني ،
 آنگاه که کاخ آرزوهاي کسي را ويران مي کني ،
 آنگاه که شمع اميد کسي را خاموش مي کني ،
 آنگاه که بنده اي را ناديده مي انگاري ،
 آنگاه که حتي گوشت را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي ،
آنگاه که خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديده مي گيري ،
 مي خواهم بدانم ... ،
 دستانت را بسوي کدام آسمان دراز مي کني تا براي خوشبختي خودت دعا کني؟

|+| نوشته شده توسط زیبا در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 0:22 قبل از ظهر  
 من رسماً از بزرگسالي استعفا مي دهم ...


 بدين وسيله من رسماً از بزرگسالي استعفا مي دهم و مسئوليتهاي يک کودک هشت ساله را  قبول مي کنم.
 مي خواهم به يک ساندويچ فروشي بروم و فکر کنم که آنجا يک رستوران پنج ستاره است . 
 
مي خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است، چون مي توانم آن را بخورم!
 مي خواهم زير يک درخت بلوط بزرگ بنشينم و  با دوستانم بستني بخورم .
 مي خواهم درون يک چاله آب بازي کنم و  بادبادک خود را در هوا پرواز دهم .
 مي خواهم به گذشته برگردم، وقتي همه چيز  ساده بود،
 وقتي داشتم رنگها را، جدول ضرب را و شعرهاي کودکانه را ياد مي گرفتم،
وقتی نمي دانستم که چه چيزهايي نمي دانم و هيچ  اهميتي هم نمي دادم.
 مي خواهم فکر کنم که دنيا چقدر زيباست و  همه راستگو و  خوب هستند .
 مي خواهم ايمان داشته باشم که هر چيزي  ممکن است و مي خواهم که از پيچيدگيهاي دنيا بي خبر باشم .
 مي خواهم دوباره به همان زندگي ساده خود  برگردم نمي خواهم زندگي من پر شود از  کوهي از مدارک اداري، خبرهاي ناراحت کننده،  صورتحساب، جريمه و ...
 مي خواهم به نيروي لبخند ايمان داشته  باشم، به يک کلمه محبت آميز، به عدالت، به صلح،  به فرشتگان، به باران، و به ...
 اين دسته چک من، کليد ماشين، کارت اعتباري و بقيه مدارک، مال شما.
 من رسماً از بزرگسالي استعفا مي دهم ...؟؟؟

|+| نوشته شده توسط زیبا در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 11:3 بعد از ظهر  
 نوروز مبارک
 
|+| نوشته شده توسط زیبا در پنجشنبه دوم فروردین 1386 و ساعت 10:6 بعد از ظهر  
 وداع تلخ

 
برو ايدوست برو !
برو اي دختر پالان محبت بر دوش!
ديده بر ديده ي من ، مفکن و نازم مفروش .
من دگر سيرم ...سير !
بخدا سيرم از اين عشق دو پهلوي تو پست !
تف بر آن دامن پستي که ترا پروردست !
کم بگو ،جاه تو کو ؟ مال تو کو ؟ برده ي زر !
کهنه رقاصه ي وحشي صفت زنگي خر !
گر طلا نيست مرا ، تخم طلا ! ...مردم من
زاده ي رنجم و پرورده ي دامان شرف
آتش سينه ي صدها تن دلسردم من !
دل من چون دل تو صحنه ي دلقکها نيست !
ديده ام مسخره ي خنده ي چشمکها نيست !
دل من مامن صد شور و بسي فرياد است
ضربانش : جرس قافله ي زنده دلان
طپش طبل ستم کوب ، ستم کوفتگان !
چکش مغز ز دنياي شرف روفتگان !
((تک تک )) ساعت ، پايان شب بيداد است !
دل من ، اي زن بدبخت هوس پرور پست ؟
شعله ي آتش ((شيرين)) شکن ((فرهاد)) است !
حيف از اين قلب ، از اين قلب طرب پرور درد .
که بفرمان تو ، تسليم تو جاني کردم !
حيف از آن عمر ، که با سوز شراري جانسوز
پايمال هوسي هرزه و آني کردم !
در عوض با من شوريده ، چه کردي ؟ نامرد !
دل بمن دادي ؟ نيست ؟
صحبت از دل مکن ، اين لانه ي شهوت دل نيست !
دل سپردن اگر اين است که اين مشکل نيست !
هان ! بگير ، اين دلت ، از سينه فکنديم بدر !
ببرش دور ...ببر !
ببرش تحفه ز بهر پدرت ، گرگ پدر !!!

                                                                                      کارو

|+| نوشته شده توسط زیبا در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 و ساعت 4:34 قبل از ظهر  
 باشد براي روز مبادا

 

عمريست لبخندهاي لاغر خود را در دل ذخيره مي کنم، ميگويم باشد براي روز مبادا. اما در صفحه هاي تقويم روزي به نام روز مبادا نيست. آن روز هرچه باشد، روزي شبيه ديروز روزي شبيه فردا روزي درست مثل همين روزهاي ماست. اما کسي چه مي داند، شايد امروز نيز روز مبادا باشد

 

|+| نوشته شده توسط زیبا در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385 و ساعت 2:29 قبل از ظهر  
 خدایا تو قلب مرا می خری؟
 

دلم را سپردم به بنگاه دنیا
و هی آگهی دادم اینجا و آنجا
و هر روز
برای دلم
مشتری آمد و رفت
و هی این و آن
سرسری آمد و رفت
*
ولی هیچ کس واقعا
اتاق دلم را تماشا نکرد
دلم قفل بود
کسی قفل قلب مرا وا نکرد
*
یکی گفت:
چرا این اتاق
پر از دود و آه است
یکی گفت:
چه دیوارهایش سیاه است
یکی گفت:
چرا نور اینجا کم است
و آن دیگری گفت:
و انگار هر آجرش
فقط از غم و غصه و ماتم است
*
و رفتند و بعدش
دلم ماند بی مشتری
ومن تازه آن وقت گفتم:
خدایا تو قلب مرا می خری؟
*
و فردای آن روز
خدا آمد و توی قلبم نشست
و در را به روی همه
پشت خود بست
*
و من روی آن در نوشتم:
ببخشید، دیگر
برای شما جا نداریم
از این پس به جز او
کسی را نداریم.

|+| نوشته شده توسط زیبا در شنبه دوازدهم اسفند 1385 و ساعت 11:53 بعد از ظهر  
 پیش از آنکه قلبت را بدزدند

قلبت کتیبه ای باستانی است، از هزاره ای دور. سنگ نبشته ای که حروفی ناخوانا را بر آن حکاکی کرده اند.الفبای قومی ناشناخته را شاید. و تو آن کوهی که نمی توانی واژه هایی را که بر سینه ات کنده اند، بخوانی. قرن ها پشت قرن می گذرد و غبارها روی غبار می نشیند و تو هنوز منتظری تا کسی بیاید و خاک روی این کتیبه را بروبد، کسی که رمز الفباهای منسوخ را بلد است. کسی که می تواند از شکل های درهم و برهم ، واژه ه کشف کند و از واژه های بی معنا ، منشور و فرمان و قانون به در بکشد.
گشودن رمزها ، رنج است و کسی برای رمزگشایی این کتیبه مهجور رنج نخواهد برد.کسی برای خواندن این حروف نامفهوم ، ثانیه هایش را هدر نخواهد داد. کسی سراغ این لوح دشوار نخواهد آمد.اما چرا همیشه کسانی هستند، دزدان الواح باستانی و سارقان عتیقه های قیمتی. کتیبه قلبت را می دزدند بی آنکه بتوانند حرفی از آن را بخوانند. کتیبه قلبت را می دزدند زیرا شیطان خریدار است.او سهامدار موزه آتش است. و آرزویش آن است که لوح قلبت را بر دیوار جهنم بیاویزد.پیش از آنکه قلبت را بدزدند، پیش از آنکه دلت را به سرقت برند، کاری بکن. آن قلم تراش نازک ایمان را بردار که باید هر شب و هر روز، که باید هر روز و هر شب، برویی و بزدایی و بکاوی.شاید روزی معنای این حروف را بفهمی، حروفی را که به رمز و به راز بر سینه ات نگاشته اند و قدر زندگی هر کس به قدر رنجی است که در کند و در کاو و در کشف این لوح می برد.زیرا که این لوح ، همان لوح محفوظ است ، همان کتیبه مقدسی که خداوند تمام رازهایش را بر آن نوشته است.

|+| نوشته شده توسط زیبا در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385 و ساعت 9:29 بعد از ظهر  
 فرشته ای نوشت : زندگي‌ به‌ پايان‌ رسيد
 

پرده، اندكي‌ كنار رفت‌ و هزار راز روي‌ زمين‌ ريخت. رازي‌ به‌ اسم‌ درخت، رازي‌ به‌ اسم‌ پرنده، رازي‌ به‌ اسم‌ انسان. رازي‌ به‌ اسم‌ هر چه‌ كه‌ مي‌داني. و باز پرده‌ فرا آمد و فرو افتاد. و آدمي‌ اين‌ سوي‌ پرده‌ ماند با بهتي‌ عظيم‌ به‌ نام‌ زندگي، كه‌ هر سنگ‌ريزه‌اش‌ به‌ رازي‌ آغشته‌ بود و از هر لحظه‌اي‌ رازي‌ مي‌چكيد. در اين‌ سوي‌ رازناك‌ پرده، آدميان‌ سه‌ دسته‌ شدند. گروهي‌ گفتند: هرگز رازي‌ نبوده، هرگز رازي‌ نيست‌ و رازها را ناديده‌ انگاشتند و پشت‌ به‌ راز و زندگي‌ زيستند. خدا نام‌ آنها را گمشدگان‌ گذاشت. و گروهي‌ ديگر گفتند: رازي‌ هست، اما عقل‌ و توان‌ نيز هست. ما رازها را مي‌گشاييم؛ و مغرورانه‌ رفتند تا گره‌ راز و زندگي‌ را بگشايند. خدا گفت: توفيق‌ با شما باد، به‌ پاس‌ تلاشتان‌ پاداش‌ خواهيد گرفت. اما بترسيد كه‌ درگشودن‌ همان‌ راز نخستين‌ وابمانيد. و گروه‌ سوم‌ اما، سرمايه‌اي‌ جز حيرت‌ نداشتند و گفتند: در پس‌ هر راز، رازي‌ است‌ و در دل‌ هر راز، رازي. جهان‌ راز است‌ و تو رازي‌ و ما راز. تو بگو كه‌ چه‌ بايد كرد و چگونه‌ بايد رفت. خدا گفت: نام‌ شما را مؤ‌من‌ مي‌گذارم، خود، شما را راه‌ خواهم‌ برد.  دستتان‌ را به‌ من‌ بدهيد. آنها دستشان‌ را به‌ خدا دادند و خدا آنان‌ را از لابه‌لاي‌ رازها عبور داد و در هر عبور رازي‌ گشوده‌ شد. و روزي‌ فرشته‌اي‌ در دفتر خود نوشت: زندگي‌ به‌ پايان‌ رسيد. و نام‌ گروه‌ نخست‌ از دفتر آدميان‌ خط‌ خورد، گروه‌ دوم‌ در گشودن‌ راز اولين‌ واماند.  و تنها آنان‌ كه‌ دست‌ در دست‌ خدا دادند از هستي‌ رازناك‌ به‌ سلامت‌ گذشتند...

|+| نوشته شده توسط زیبا در سه شنبه هفتم شهریور 1385 و ساعت 7:53 بعد از ظهر  
 و من مسافری شمع آجین
 


پيچ هر جاده را که رد کني ، شمعي به تو خواهند داد. هر شمع تو را يک گام به او نزديک تر مي کند. يا بمان و بپذير شب و سياهي ات را ، يا برو ، زيرا شمعي به تو خواهند داد." اين ها را آن رهنورد به من گفت که چهل سال بود صدايش را مي شنيدم. خودش را اما نمي ديدم.رفتم و بي قراري توشه ام بود.
رفتم و چه سخت است وقتي زمين چسبناک است و پاهايت از موم.رفتم و چه سخت است وقتي دست هايت بيکارند و چشم هايت تعطيل.رفتم و پيچ اولين جاده را که رد کردم، شمعي به من دادند. شمعي دردناک، که تا استخوانم را سوزاند.آن رهنورد گفته بود که شمعي به تو مي دهند اما نگفته بود که شمع را در تنت فرو مي کنند.شمع را هرگز به دستم ندادند . شمع را در گوشتم ،در خونم ، در استخوانم فرو کردند.جاده در پس جاده. پيچ در پيچ. پشت يک پيچ ، شيطان بود و پشت يک پيچ ، فرشته. پشت يک پيچ، شک بود و پشت يک پيچ ، يقين. پشت يک ييچ ، کفر و پشت يک پيچ ، ايمان.
و هي شمع و شمع و شمع. بهاي هر شمع چرا اين همه سنگين بود. به ازاي هر وجب روشنايي ، چرا اين همه درد.درد من اما همه از شمعي نبود که در تنم فرو مي رفت، دردم از دوستاني بود که دوستم نداشتند.راه که افتاديم هزار نفر بوديم، هزار دوست. اما پيچ هر جاده را که پشت سر گذاشتم، برگشتم و ديدم که دوستم نيست، که دوستم ، دشمن صدايم مي کند. و هر بار گريستم و گفتم شمع نمي خواهم ، راه و پيچ و جاده نمي خواهم. دوستانم را مي خواهم، دوستانم...هر بار اما رهنورد مي گفت: جلوتر برو. کسي مي تواند جلوتر برود که طاقت بي دوستي را داشته باشد. شجاعت دشمن خوانده شدن!اين يکي از هزار اصل رفتن است.پيچ در پيچ . جاده در جاده. شمع در شمع.هزار جاده مانده است و هزاران پيچ. تنم پر از شمع است، شمع ها آب مي شوند.و از تنم خون و موم مي چکد.ديگر براي برگشت دير است. جاده تاريک است و شب سياه. و من مسافري شمع آجين، که هيچ کس دوستش ندارد...

|+| نوشته شده توسط زیبا در دوشنبه سی ام مرداد 1385 و ساعت 6:14 بعد از ظهر  
 رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد


كوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.نهالي‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ايستاده‌ بود.مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زير لب‌ گفت: ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ و بي‌ رهاورد برگردي.
 كاش‌ مي‌دانستي‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوي‌ آني، همين‌جاست.مسافر رفت‌ و گفت: يك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ مي‌داند، پاهايش‌ در گِل‌ است، او هيچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد يافت.و نشنيد كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسي‌ نخواهد ديد؛ جز آن‌ كه‌ بايد.مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگين‌ بود.هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پيچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود. به‌ ابتداي‌ جاده‌ رسيد. جاده‌اي‌ كه‌ روزي‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود.درختي‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود. زير سايه‌اش‌ نشست‌ تا لختي‌ بياسايد. سافر درخت‌ را به‌ ياد نياورد. اما درخت‌ او را مي‌شناخت.درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داري، مرا هم‌ میهمان‌ كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالي‌ است‌ و هيچ‌ چيز ندارم.درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتي‌ هيچ‌ چيز نداري، همه‌ چيز داري. اما آن‌ روز كه‌ مي‌رفتي، در كوله‌ات‌ همه‌ چيز داشتي، غرور كمترينش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات‌ جا براي‌ خدا هست. و قدري‌ از حقيقت‌ را در كوله‌ مسافر ريخت. دست‌هاي‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هايش‌ از حيرت‌ درخشيد و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پيدا نكردم‌ و تو نرفته‌اي، اين‌ همه‌ يافتي!درخت‌ گفت: زيرا تو در جاده‌ رفتي‌ و من‌ در خودم. و پيمودن‌ خود، دشوارتر از پيمودن‌ جاده‌هاست.

|+| نوشته شده توسط زیبا در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385 و ساعت 5:54 قبل از ظهر  
 بهار كه‌ بيايد، ديگر رفته‌ام


قصه‌ را كه‌ مي‌داني؟ قصه‌ مرغان‌ و كوه‌ قاف‌ را، قصه‌ رفتن‌ و آن‌ هفت‌ وادي‌ صعب‌ را، قصه‌ سيمرغ‌ و آينه‌ را؟ قصه‌ نيست؛ حكايت‌ تقدير است‌ كه‌ بر پيشاني‌ام‌ نوشته‌اند. هزار سال‌ است‌ كه‌ تقدير را تأ‌خير مي‌كنم. اما چه‌ كنم‌ با هدهد، هدهدي‌ كه‌ از عهد سليمان‌ تا امروز هر بامداد صدايم‌ مي‌زند؛ و من‌ همان‌ گنجشك‌ كوچك‌ عذرخواهم‌ كه‌ هر روز بهانه‌اي‌ مي‌آورد، بهانه‌هاي‌ كوچك‌ بي‌مقدار. تنم‌ نازك‌ است‌ و بال‌هايم‌ نحيف. من‌ از راه‌ سخت‌ و سنگ‌ و سنگلاخ‌ مي‌ترسم. من‌ از گم‌ شدن، من‌ از تشنگي، من‌ از تاريك‌ و دور واهمه‌ دارم.گفتي‌ قرار است‌ بال‌هايمان‌ را توي‌ حوض‌ داغ‌ خورشيد بشوييم؟ گفتي‌ كه‌ اين‌ تازه‌ اول‌ قصه‌ است؟ گفتي‌ كه‌ بعد نوبت‌ معرفت‌ است‌ و توحيد؟ گفتي‌ كه‌ حيرت، بار درخت‌ توحيد است؟ گفتي‌ بي‌ نيازي...؟گفتي‌ كه‌ فقر...؟ گفتي‌ كه‌ آخرش‌ محو است‌ و عدم...؟ آي‌ هدهد! آي‌ هدهد! بايست؛ نه، من‌ طاقتش‌ را ندارم...بهار كه‌ بيايد، ديگر رفته‌ام. بهار، بهانه‌ رفتن‌ است. حق‌ با هدهد است‌ كه‌ مي‌گفت: رفتن‌ زيباتر است، ماندن‌ شكوهي‌ ندارد؛ آن‌ هم‌ پشت‌ اين‌ سنگريزه‌هاي‌ طلب. گيرم‌ كه‌ ماندم‌ و باز بال‌بال‌ زدم، توي‌ خاك‌ و خاطره، توي‌ گذشته‌ و گل. گيرم‌ كه‌ بالم‌ را هزار سال‌ ديگر هم‌ بسته‌ نگه‌ داشتم، بال‌هاي‌ بسته‌ اما طعم‌ اوج‌ را كي‌ خواهد چشيد؟ مي‌روم، بايد رفت؛ در خون‌ تپيده‌ و پرپر. سيمرغ، مرغان‌ را در خون‌ تپيده‌ دوست‌تر دارد. هدهد بود كه‌ اين‌ را به‌ من‌ گفت. راستي، اگر ديگر نيامدم، يعني‌ كه‌ آتش‌ گرفته‌ام؛ يعني‌ كه‌ شعله‌ورم! يعني‌ سوختم؛ يعني‌ خاكسترم‌ را هم‌ باد برده‌ است.مي‌روم‌ اما هر جا كه‌ رسيدم، پري‌ به‌ يادگار برايت‌ خواهم‌ گذاشت. مي‌دانم، اين‌ كمترين‌ شرط‌ جوانمردي‌ است. بدرود، رفيق‌ روزهاي‌ بي‌قراري‌ام! قرارمان‌ اما در حوالي‌ قاف، پشت‌ آشيانه‌ سيمرغ، آنجا كه‌ جز بال‌ و پر سوخته، نشاني‌ ندارد .

|+| نوشته شده توسط زیبا در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385 و ساعت 5:28 قبل از ظهر  
 اشکی در گذرگاه تاریخ


از همان روزي كه دست حضرت قابيل گشت آلوده به خون حضرت هابيل
از همان روزي كه فرزندان آدم صدر پيغام آوران حضرت باريتعالي
زهر تلخ دشمني در خون شان جوشيد
آدميت مرده بود
گرچه آدم زنده بود
از همان روزي كه يوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزي كه با شلاق و خون ديوار چين را ساختند
آدميت مرده بود
گرچه آدم زنده بود
بعد دنيا هي پر از آدم شد و اين اسياب گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
اي دريغا... آدميت برنگشت
قرن ما .....روزگار مرگ انسانيت است
سينه دنيا ز خوبي ها تهي است
صحبت از آزادگي ،پاكي ،مروت ابلهي است
صحبت از موسي و عيسي و محمد نابجاست
قرن موسي چمبه هاست
روزگار مرگ انسانيت است
من كه از پژمردن يك شاخه گل
 از نگاه ساکت يک کودک بيمار
از فغان يك قناري در قفس
از غم يك مرد در زنجير
از غم هجر عاشق از فراق معشوق
 حتي قاتلي بر دار
اشك در چشمان و بغضم در گلوست
وندرين ايام
 زهرم در پياله زهر مارم در صبوست
مرگ او را از كجا باور كنم
صحبت از پژمردن يك برگ نيست
واي جنگل را بيابان ميكنند
دست خون آلود را  پيش چشم خلق پنهان ميكنند
هيچ حيواني به حيواني نمي دارد روا
آنچه اين نامردمان با جان انسان ميكنند
 صحبت از پژمردن يك برگ نيست
فرض كن مرگ قناري در قفس هم مرگ نيست
فرض كن يك شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض كن جنگل بيابان بود از روز نخست
 در كويري سوت و كور
در ميان مردمي با اين مصيبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت،مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانيت است  

زنده یاد فریدون مشیری

|+| نوشته شده توسط زیبا در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385 و ساعت 5:33 قبل از ظهر  
 ما به غيرت خود سيريم


فرشته کنار بسترش آمد و قرصي نان برايش آورد و گفت: چيزي بخور! پهلوان رنجور. سال هاست که چيزي نخورده اي. گرسنگي از پاي درت مي آورد. ما چيزي نمي خوريم چون فرشته ايم و نور مي خوريم. تو اما آدمي ، و آدم ها بسته نان و آبند. پهلوان رنجور لبخند زد، تلخ و گفت: تو فرشته اي و نور مي خوري، ما هم آدميم و گاهي به جاي نان و آب، غيرت مي خوريم. تو اما نمي داني غيرت چيست، زيرا آن روز که خداي غيور غيرت را قسمت مي کرد تو نبودي و ما همه غيرت آسمان را با خود به زمين آورديم. فرشته گفت: من نمي دانم اينکه مي گويي چيست، اما هر چه که باشد ضروري نيست، چون گفته اند که آدم ها بي آب و بي نان مي ميرند. اما نگفته اند که براي زندگي بر زمين ، غيرت لازم است. پهلوان گفت: نگفته اند تا آدم ها خود کشفش کنند. نگفته اند تا آدم ها روزي بپرسند چرا آب هست و نان هست و زندگي نيست؟ نگفته اند تا آدم ها بفهمند آب را از چشمه مي گيرند و نان را از گندم. اما غيرت را از خون مي گيرند و از عشق و غرور. فرشته چيزي نگفت چون نه از عشق چيزي مي دانست و نه از خون و نه از غرور. فرشته تنها نگاه مي کرد. پهلوان به فرشته گفت : بيا اين نان را با خودت ببر. هيچ ناني ديگر ما را سير نخواهد کرد. ما به غيرت خود سيريم. فرشته رفت. فرشته نان را با خود به آسمان برد و آن را بين فرشته ها قسمت کرد و گفت: اين نان را ببوييد. اين نان متبرک است. اين نان به بوي غيرت يک انسان آغشته است

|+| نوشته شده توسط زیبا در جمعه بیستم مرداد 1385 و ساعت 7:25 بعد از ظهر  
 عجب صبري خدا دارد !

عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم
همان يک لحظه ي اول،که اول ظلم را ميديدم از مخلوق بي وجدان
جهان را با همه زيبايي و زشتي بروي يکديگر ويرانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم
که در همسايه ي صدها گرسنه ، چند بزمي گرم عيش و نوش ميديدم
نخستين نعره ي مستانه را خاموش آندم بر لب پيمانه ميکردم
عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم
که ميديدم يکي عريان و لرزان ديگري پوشيده از صد جامه ي رنگين
زمين و آسمان را واژگون مستانه ميکردم
عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم
نه طاعت مي پذيرفتم نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز کرده
پاره پاره در کف زاهد نمايان سبحه ي صد دانه ميکردم
عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم
براي خاطر تنها يکي مجنون صحراگرد بي سامان
هزاران ليلي ناز آفرين را کو به کو آواره و ديوانه ميکردم
 عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم
بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان
 سراپاي وجود بي وفا معشوق را پروانه ميکردم
عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم
بعرش کبريايي با همه صبر خدايي تا که ديدم عزيز نابجايي
، ناز بر يک ناروا گرديده خواري مي فروشد گردش اين چرخ را وارونه بي صبرانه ميکردم
عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم
که ميديدم مشوش عارف و عامي ، ز برق فتنه ي اين علم عالم سوز مردم کش
بجز انديشه ي عشق و وفا ، معدوم فکري در اين دنياي پر افسانه ميکردم
عجب صبري خدا دارد !
چرا من جاي او باشم
همين بهتر که او جاي خود بنشسته و تاب تماشاي تمام زشتکاريهاي اين مخلوق را دارد
و گر نه من بجاي او چو بودم يکنفس کي عادلانه سازشي با جاهل و فرزانه ميکردم ؟
عجب صبري خدا دارد !
عجب صبري خدا دارد !

|+| نوشته شده توسط زیبا در جمعه بیستم مرداد 1385 و ساعت 4:34 قبل از ظهر  
 من خدايم را لابه‌لاي طوفان يافتم


پسر نوح به خواستگاري دختر هابيل رفت. دختر هابيل جوابش كرد و گفت: نه، هرگز، همسري ام را سزاوار نيستي؛ تو با بدان نشستي و خاندان نبوتت گم شد. تو هماني كه بر كشتي سوار نشدي. خدا را ناديده گرفتي و فرمانش را. به پدرت پشت كردي، به پيمان و پيامش نيز. غرورت، غرقت كرد. ديدي كه نه شنا به كارت آمد و نه بلندي كوه ها! پسر نوح گفت: اما آن كه غرق مي شود، خدا را خالصانه تر صدا مي زند، تا آن كه بر كشتي سوار است. من خدايم را لابه‌لاي طوفان يافتم، در دل مرگ و سهمگيني سيل. دختر هابيل گفت: ايمان،  پيش از واقعه به كار مي آيد. در آن هول و هراسي كه تو گرفتار شدي، هر كفري بدل به ايمان مي شود. آن چه تو به آن رسيدي، ايمان به اختيار نبود، پس گردني خدا بود كه گردنت را شكست. پسر نوح گفت: آنها كه بر كشتي سوارند، امنند و خدايي كجدار و مريز دارند كه به بادي ممكن است از دستشان برود. من اما آن غريقم كه به چنان خداي مهيبي رسيدم كه با چشمان بسته نيز مي بينمش و با دستان بسته نيز لمسش مي كنم. خداي من چنان خطير است كه هيچ توفاني آن را از كفم نمي برد. دختر هابيل گفت: باري، تو سركشي كردي و گناهكاري. گناهت هرگز بخشيده نخواهد شد.پسر نوح خنديد و خنديد و خنديد و گفت: شايد آن كه جسارت عصيان دارد، شجاعت توبه نيز داشته باشد. شايد آن خدا كه مجال سركشي داد، فرصت بخشيده شدن هم داده باشد!دختر هابيل سكوت كرد و سكوت كرد و سكوت كرد و آنگاه گفت:‌ شايد. شايد پرهيزكاري من به ترس و ترديد آغشته باشد، اما نام عصيان تو دليري نبود. دنيا كوتاه است و آدمي كوتاه‌تر. مجال آزمون و خطا نيست. پسر نوح گفت:‌ به اين درخت نگاه كن. به شاخه‌هايش. پيش از آنكه دست هاي درخت به نور برسند. پاهايش تاريكي را تجربه كرده اند. گاهي براي رسيدن به نور بايد از تاريكي عبور كرد. گاهي براي رسيدن به خدا بايد از پل گناه گذشت...من اين گونه به خدا رسيدم. راه من اما راه آسانی نيست. راه تو زيباتر است، راه تو مطمئن تر، دختر هابيل! پسر نوح اين را گفت و رفت: دختر هابيل تا دور دست ها تماشايش كرد و سالهاست كه منتظر است و سالهاست كه با خود مي گويد: آيا همسري اش را سزاوار بودم؟

|+| نوشته شده توسط زیبا در چهارشنبه هجدهم مرداد 1385 و ساعت 4:45 قبل از ظهر  
 تصور کن
|+| نوشته شده توسط زیبا در سه شنبه هفدهم مرداد 1385 و ساعت 8:33 بعد از ظهر  
 پدر
 

از جنگ بر مي گردد،هيچ کس اما به استقبالش نمي آيد. هيچ کس نميداند که به جنگ رفته بود. با شکوه ترين جنگها اما همين است. جنگي غريبانه، جنگي تنها، جنگي بي سپاه و بي سلاح. از جنگ بر مي گردد، خدا مي داند که به جنگ رفته بود. خاک روي پيراهنش را مي تکاند و نشان لياقتي به او مي دهد. نشان لياقتش اما مدالي نيست که بر گردنش بياويزد. نشان لياقت خدا تنها چند خط ساده است. خط هاي ساده اي که بر پيشاني اش اضافه مي شود. و روزي مي رسد که پيشاني اش پر از دستخط خدا مي شود. آيينه ها مي گويند آن کس زيباتر است که خطي بر چهره ندارد. آيينه ها اما دروغ مي گويند. دستخط خدا بر هر صفحه اي که بنشيند، زيبايش مي کند. جواني بهايي ست که در ازاي دستخط خدا مي دهد. دستخط خدا اما بيش از اينها مي ارزد، کيست که جواني اش را به دستخط خدا نفروشد؟

 

|+| نوشته شده توسط زیبا در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385 و ساعت 6:41 بعد از ظهر  
 خدا می رفت و یک مادر پرستار زمین می شد


 من اگه خدا بودم

شهر بم هرگز نمی لرزید ، نیمه شب اون غنچه ی نوزاد از نگاه مرگ نمی ترسید   

   من اگه خدا بودم 

        مادرای دجله ی خونین نمی مردن ، از فرات سرخ آلوده نو عروسا ماهی مرده نمی خوردن

  من اگه خدا بودم 

دخترای اورشلیم  و غزه و صیدا جای حکم تیر و نارنجک ترانه می نوشتن روی  دیوارا

کسی جای خدا بود شاهد این روزگار و این زمین زار 

دستکم معجزه ای می کرد برای بچه های بی کس و بیمار

اگه کفر کلام من یکی حرفی بگه بهتر  و گر نه بازی واژه نمی بازم من کافر

صدای زنگ بی رحمی سر هر کوچه و برزن به گریه می رسه از درد دل سنگ و دل آهن

اگه دیوار هژیرها ، رفته بالا تا ثریا  دست معمار خدا بود خشت اول من و ما

چه عیبی داشت اگه فردا جهان بهتر از این می شد خدا می رفت و یک مادر پرستار زمین می شد

|+| نوشته شده توسط زیبا در جمعه سیزدهم مرداد 1385 و ساعت 7:43 بعد از ظهر  
 خداوندا من از انسان می ترسم
 

خدايا...
احساس مي کنم زود عادت مي کنم و گاهي به اشتباه اسم آنرا دوست داشتن مي گذارم.
خدايا...
مي ترسم از اينکه به گناه کاري که نفسم آنرا صحيح مي خواند و دلم از آن مي ترسد و عقلم به آن شک دارد، در آتش بي مهري ات بسوزم.
خدايا...
مي دانم تمام لحظه هايم با توست. مي دانم تنها تويي که مرا فراموش نمي کني. مي دانم که اگر بارها فراموشت کنم، ناراحتت کنم و برنجانمت، باز مي گويي برگرد. مي دانم؛ همه اينها را مي دانم، ولي نمي دانم چه کنم؛ نفسم مرا به سويي مي کشد و عقلم حرفي ديگر مي زند و دلم در اين ميانه مانده.
خدايا...
تو بگو چه کنم. تو نشانم بده راهي که بهترين است.
خدايا...
 مي دانم تو هميشه با مني ، ولي تنهايم مگذار؛ يا شايد بهتر باشد بگويم: نگذار تنهايت بگذارم.
خداوندا...
من از تنهايي و برگ ريزان پاييز، من از سردي سرماي زمستان،من از تنهايي و دنياي بي تو مي ترسم.
خداوندا...
من از دوستان بي مقدار، من از همرهان بي احساس،من از نارفيقي هاي اين دنيا مي ترسم.
خداوندا...
من از احساس بيهوده بودن،  من از چون حبابِ آب بودن،من از ماندن چون مرداب مي ترسم.
خداوندا...
من ازمرگ محبت، من از اعدام احساس به دست دوستان دور يا نزديک مي ترسم.
خداوندا...
. من از ماندن مي ترسم
خداوندا...
من از رفتن مي ترسم
خداوندا...
 من از خود نيز مي ترسم
خداوندا...
پناهم ده

|+| نوشته شده توسط زیبا در جمعه سیزدهم مرداد 1385 و ساعت 5:12 قبل از ظهر  
 و خدا تكه‌اي خاك برداشت

 

سال‌ها پيش از اين زير يك سنگ در گوشه‌اي از زمين من فقط يك كمي خاك بودم همين.يك كمي خاك كه دعايش ديدن آخرين پله آسمان بود . آرزويش هميشه پر زدن تا ته كهكشان بود . خاك هر شب دعا كرد از ته دل خدا را صدا كرد . يك شب آخر دعايش اثر كرد يك فرشته تمام زمين را خبر كرد و خدا تكه‌اي خاك برداشت . آسمان را در آن كاشت . خاك را توي دستان خود ورز داد . روح خود را به او قرض داد . خاك توي دست خدا نور شد . پر گرفت از زمين دور شد . راستي من همان خاك خوشبخت من همان نور هستم ، پس چرا گاهي اوقات اين همه از خدا دور هستم .

|+| نوشته شده توسط زیبا در جمعه سیزدهم مرداد 1385 و ساعت 0:39 قبل از ظهر  
 هیچ کس معشوق توست
 

خدا گفت: عزیز عاشق، فکر نمی کنی سفرت دارد دیر می شود ؟ چمدانت زیادی سنگین است. با این همه سال و قرن و این همه ماه و هفته چه می خواهی بکنی ؟ عاشقي می خواست به سفر برود. روزها و ماه ها و سال ها بود که چمدان می بست . هی هفته ها را تا می کرد و توی چمدان می گذاشت . هی ماه ها را مرتب می کرد و روی هم می چید و هی سال ها را جمع می کرد و به چمدانش اضافه می کرد . او هر روز توی جیب های چمدانش شنبه و یکشنبه می ریخت و چه قرن هایی را که ته ته چمدانش جا داده بود . و سال ها بود که خدا تماشایش می کرد و لبخند می زد و چیزی نمی گفت . اما سرانجام روزی خدا به او گفت : عزیز عاشق، فکر نمی کنی سفرت دارد دیر می شود ؟ چمدانت زیادی سنگین است. با این همه سال و قرن و این همه ماه و هفته چه می خواهی بکنی؟عاشق گفت : خدایا ! عشق، سفری دور و دراز است. من به همه این ماه ها و هفته ها احتیاج دارم . به همه این سال ها و قرن ها، زیرا هر قدر که عاشقی کنم، باز هم کم است.خدا گفت : اما عاشقی، سبکی است. عاشقی، سفر ثانیه است. نه درنگ قرن ها و سال ها. بلند شو و برو و هیچ چیز با خودت نبر، جز همین ثانیه که من به تو می دهم . عاشق گفت : چیزی با خود نمی برم، باشد. نه قرنی و نه سالی و نه ماه و هفته ای را . اما خدایا ! هر عاشقی به کسی محتاج است. به کسی که همراهی اش کند . به کسی که پا به پایش بیاید . به کسی که اسمش معشوق است . خدا گفت : نه ؛ نه کسی و نه چیزی. "هیچ چیز" توشه توست و "هیچ کس" معشوق تو، در سفری که که نامش عشق است.و آنگاه خدا چمدان سنگین عاشق را از او گرفت و راهی اش کرد.عاشق راه افتاد و سبک بود و هیچ چیز نداشت. جز چند ثانیه که خدا به او داده بود.عاشق راه افتاد و تنها بود و هیچ کس را نداشت. جز خدا که همیشه با او بود .

|+| نوشته شده توسط زیبا در جمعه سیزدهم مرداد 1385 و ساعت 0:25 قبل از ظهر  
فیلم 1- فقر و فحشا http://vaio.blogfa.com/post-1.aspx
فقر و فحشا
فقر و فحشا
 
دانلود
Sun, 17 Jul 2005 08:42:32 GMT comments/?blogid=vaio&postid=1 vaio http://vaio.blogfa.com/post-1.aspx